تبليغاتX
ياد ايام زير آن درخت بلند

ياد ايام زير آن درخت بلند

چگونه به غروب سلام بگويم

وقتي قلبم از تپش هاي

ملتهب خسته ست.

نگاه تو

اينك

به تلخي نامه وداع است

كه غم را

در من جاودان مي سازد.

به ياد همسر از دست رفته ام و سومين سالگرد پروازش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4:12  توسط حسين لطفي  | 

 

تقدیم به رسول رحیمی عزیزم: :


ما هيچ ايم

اما همه ء آرزوهاي جهان را در خود داريم.

ما هيچ ايم

آه !

فرياد

فغان !

اي روزهاي رفته

ما را چگونه به ايستايي بودن ميهمان مي كنيد ؟

اي روزهاي رفته

نمي دانم

نفرين تان باد

يا

نباد؟ .

اينك

براستي


براستي گيج ام؟! :

از بهر ِ آنچه كه نميدانم -

قلم به اراد ه ء دستانم مي نويسد

و يا

دستانم

به اراده ء قلم.


ما هيچ ايم

اما همه آرزوهاي جهان را در خود داريم

جواني ام

زيبايي ام

بازگرد

كنون صميمانه به تو محتاجم

بازگرد و بيا

بازگرد وبيا .

و تنهايي كشنده ء -

انتظار مرگ و نيستي را

فريب ده

تا نيايد .

و گر مي آيد

آرام بيايد

بي صدا

و بي هيچ هياهو.

جواني :

وساطت كن

حالم را

و همه ء آنچه كه را كردم و نكردم !.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:15  توسط حسين لطفي  | 

تو هنوز هستي

در سراي بودن
زندگي را فرياد كردن
و گذشته را.

تو هنوز هستي
توهنوز هستي
اي اولين عشق
اي افسانه هاي حلاوت ناشندي ام.

26 سالگي
با دوچرخه
با دوستان
دوچرخه هايي چالاك
ركاب زنان
از اباتر تا صومعه سرا
از دشت سر سبز فشخام تا ميدان اصلي صومعه سرا
به اميد ديدارش
آن چشمان سياه اش
آن پوست سفيد بلوري اش
كه مي گفت:
آقا ! فردا تعطيل است ؟.
به مدرسه بياييم يا........؟
و من حزن و مبهوت در زيبايي گيسوانش
مي گويم :
در دل مي گويم :
تا آن زمان كه زيبايي ات را نظاره گرم.
جمعه  هرگر مباد .
مباد هرگز
كه تو را از ياد برم
چون امروز
آن روز
و چون تا خون در رگ دارم
اي پري روي زيبا
با من هستي
و از خداوند مي خواهم
خاطره ات را در سينه ام جاودان كند .
تا لبه مرگ و تا ارتعاش پل صراط
كه مي دانم
بي اذن زيبايي ات در يادم
مرا ياراي ورود
از پل نيست.
و از خداوند
مي خواهم
كه طلايي گيسوانت را
افسانه پري رويي ات را
همچنان و تا
ابد در مدارس درس دهند.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 8:12  توسط حسين لطفي  | 

با من بمان

با من بمان
با من بمان
اي اولين عشق
و پايندگي
و پرهيز كن
از آنچه كه تو را بشارت مي دهد
به تحمل .
به ماندن.

ايام برفته در زورق دل ره مي سپارد
ومن
با زورقي دگر
به سرمنزل
نا رسيده مي رسم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 14:15  توسط حسين لطفي  | 


وصله

ماندن را به رفتن وصله مي كنم

چيزي نمي ماند
چيزي نمي ماند
كدام وصله ؟.
هيچ ماندني را وصله يي نيست.
بايد رفت
بايد رفت
اما اي روزگار ناشناس من
بر من بازگو :
وصله ء ايام رفته ام را چ مي شود ؟.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:27  توسط حسين لطفي  |